تبليغاتX
Alone Boy

Alone Boy

<<پسر تنها>>

در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد

عشق ها می میرند

         رنگ ها رنگ ِ دگر می گیرند

                      و فقط خاطره هاست

                                 و فقط خاطره هاست

                                             که چه شیرین و چه تلخ

                                                        دست ناخورده بجا می ماند...

+ نوشته شده در  86/12/07ساعت   توسط پسر تنها  | 

هی فلانی....

زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی

که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی

زندگی باید همین باشد من گمانم.....

+ نوشته شده در  86/11/22ساعت   توسط پسر تنها  | 

 

گاهی آنقدر به تنهایی و مهر سکوت همیشگی بر لبهایم می اندیشم که گاهی می خواهم آنچه در درونم هست فریاد بزنم . می دانم سکوتم بهتر از فریاد است و حال اکنونم بهتر از آینده بعد از فریاد ، پس به ناچار سکوت می کنم .

هیچ دستی را ندیدم که به یاریم بشتابد و انها که گفتند فقط یک ادعا بود........

و حالا من ماندم و یک سکوت و سال هایی که می روند و ثانیه هایی که سر مرگ من شرط بندی کردند و از هم پیشی می گیرند و من هم به آنها  کمک می کنم ، ثانیه های عزیز و تنها رفیق تنهای هایم.....

+ نوشته شده در  86/11/20ساعت   توسط پسر تنها  | 

 

دیگر مرا چیزی نیست

                           نه حرفی برای گفتن

                             نه نگاهی برای نواختن

                               ونه گوشی برای شنفتن

    آه دیر زمانیست که در اینجا

    در تنگنای ناتوان تجربه و ادراک لحظه ها

    در حصار میله های برهنه ی خویشتنداری

    و وحشت سقوط تک تک آینه هایی

           که هستی مرا

               در نهایت نیستی

                                به گواه نشست

                                   نعره ای دگر برنخاست

   بپرس پس چگونه می توان

          گفتن را

               دیدن را

                   شنیدن را

                               مجال یافت.....
+ نوشته شده در  86/11/20ساعت   توسط پسر تنها  | 

 

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

درد های  بومی وغریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم

حرف ، حرف درد را در دلم نوشته است

دست سرنوشت خون درد را باگلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد رنگ وبوی غنچه ی دل است

پس چگونه من رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم

 

دفتر مرا دست درد می زند ورق

شعر تازه ی مرا درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه

من ازچه حرف می زنم؟

درد........حرف نیست

درد نام دیگر من است

من چگونه خویش را رها کنم؟!!!........

+ نوشته شده در  86/11/18ساعت   توسط پسر تنها  | 

"اينجا ، من ، سکوت
زير اين آوار دورنگي و دورو يي خرد شده ام
خسته ام از اين صورتکها و عروسک هاي دروغين، آخر چه؟
اينجا در اين دنيا صداي اين جغدان شوم بسي زيبا تر
از صداي اين آدمکان انسان نماست
اينان که هنوز فاصله ي آدميت و انسانيت را نپيموده اند
چه بايد کرد ؟!...هيچ ...زندگي ... ديوانگي ... مرگ ...جاودانگي...
چرا هيچ کس رنگ خودش نيست؟ چرا دورنگي؟ چرا دورويي؟
چرا مردانگي را زنده به گور کردند

جاي من کجاست؟
راستي تو  !!!
 گذر لحظه هارا با تپش قلبت شمرده اي؟
و اين نامردي ها را با هر نفسي که مي کشي حس کرده اي؟
؟؟؟
+ نوشته شده در  86/11/14ساعت   توسط پسر تنها  | 

قصه از اینجا شروع شد...
بالهایم شکست ... برف گرفت ... تمام جاده در مه رفت و مقصد : ناکجا ....
عابران خسته می خندیدند هی ... هی ... هی .... و چه میدانستند تنها بودن و مرگ دیدن چه حالی دارد ... !
کسی که دیگر نه بال دارد نه دل و نه ... عشق !
همه چیز از یک اتفاق شروع شد ....
از یک اشتباه ....
از روزی که بالهایم شکست .....
من هنوز هستم ! همینجا !
پشت پنجره ...
+ نوشته شده در  86/11/12ساعت   توسط پسر تنها  | 

خداوندا مي دانم که سياهم، مي دانم که که هربار قسمم را مي شکنم وباز تيره تر از گذشته به آغوش تو باز مي گردم.

ولي اين بار نيامده ام که تنها بخشيده شوم.

 آمده ام که آرامم کني، مگر نگفتي که صداي گناهکاران دلشکسته را مي شنوي و پاسخ مي دهي؟

التماست مي کنم به حق تمام آسمانهايت و به حق تمام جانهاي آسماني آرامم کن.

اگر قرار نيست در زندگي آرامم کني جانم را بگير اما آرامم کن.

اي کاش از تو شرم نمي کردم و خودم به دنبال آرامش نزديک تر مي آمدم.

چطور تمام اين ردپاها را پاک کنم؟

در قلبم، در جسمم، در روحم، در جانم و هر جا که مي نگرم…..

+ نوشته شده در  86/11/09ساعت   توسط پسر تنها  | 

بارالله ها...

بارها به تمنايت برخاستم تا

بر من ببخشي بر من ببخشي بر من ببخشي

که رساله ي عشق را ديدم و به پوچي آن ايمان آوردم!!

بر من ببخشي   که ايمان دارم انارهايم در هيچ سبدي جايي ندارند!!

اما تو فقط بر من بخشيدي اين همه درد را

و درد يعني درد

و از هر طرف که مشقش کنم باز همان درد است !!

درد همان درد است......

+ نوشته شده در  86/11/05ساعت   توسط پسر تنها  | 

امروز 1 سال از اولین نوشتم تو وبلاگ میگذره

1 سال گذشت.....

1سال پر از سختی و رنج

1 سال پر از عذاب و سیاهی

1 سال که سخت ترین و غم انگیزترین خاطرات رو برام جا گذاشت

آخرین ضربه هم بهم وارد شد.....

دیگه نای ایستادن ندارم

خالی خالی هستم

باقی ساعات عمرم پوچ و بی ارزش شدن....

چطور ادامه بدم؟؟؟

با چه امیدی برم جلو؟؟؟

با چه هدفی ؟؟؟

کاش مرگ زودتر بیاد سراغم

من حتی لیاقت خود کشی هم ندارم....

شایدم اگه ترس از اونی که اون بالا نشسته نبود  ، مرگ رو خودم به خودم هدیه میدادم.......

+ نوشته شده در  86/11/04ساعت   توسط پسر تنها  | 

 

 

شب همه جا را فراگرفته است واندیشه مرا نیز درخود غرق کرده.........

می ترسم از این سیاهی اندیشه ام...میترسم که قلبم را فرا گیرد

مرگ برایم تولدی است و رهایی از این همه رنج....نمی دانم برای چه هستم؟!!!!

چون همه بر هیچ است..............

زندگی همین رنج تلخ است و داغی بر پیشانی ما..

می فروشم عمرم را بر هیچ..........

بر هیچ............

+ نوشته شده در  86/11/03ساعت   توسط پسر تنها  | 

من سراپا بغضم

هیچکس را فراموش نکردم

اما خود فراموش شدم......

ناله هایم تلخ است

بغض تنهایی مرا تو نخواهی فهمید

نخواهی فهمید.......

+ نوشته شده در  86/11/01ساعت   توسط پسر تنها  | 

 

از نظر روحي داغونم

حالم خيلي بده حتي بدتر از اون روزهاي بد......

. هیچ وقت صحنه های اون روزا یادم نمی ره. مجموعه ای از بدترین روزای زندگیم بود اون دوران. تحقیر، اعتماد به نفسم رو گرفت. خوردم کرد. به من غم رو یاد داد، به من ناراحتی رو یاد داد.

گهگاهی فکر می کنم که اگر اون روزا نبود من الان اصلا ناراحت نمی شدم. تمام احساساتم مشابه اون دورانه. خیلی تاثیر بدی روم گذاشته. حتی الان. احساسات مشابهی دقیقا با اون روزا دارم. احساس تنهایی محض...احساس سياهي و پوچي...... وقتی غمگين می شم اولین چیزی که یادم می یاد 19تير ۱۳۸6 هست

!آرزو می کردم که زمین دهن باز کنه ... اون روزا آروم و قرار نداشتم

عجب دوران بدي بودش ...

سراسر وجودم نا امدیه. احساس می کنم که قویترین ریشه های درخت وجودم دیگه خالین و ایستادنم دیگه زیاد دوومی نداره. سراسر وجودم تهی هستش

خیلی وقته باد نمياد هوا رو عوض کنه، توی زمستون اشکا راحت تر می یان ...

گهگاهی فکر می کنم که کاشکی آدما از اول هیچ عزیزی نداشتند که نه عاشقش می شدن و نه وقتی ترکشون می کرد ناراحت می شدن و غم و غصه ها شون زیاد می شد. اما چه می شه کرد. زندگی توالی شادی و غمه. زندگی اصلا ارزشی نداره اصلاً..... به این نتیجه ی مهم رسیدم که محبت ها پایدار نیست. هیچ وقت پایدار نیست. شاید نتیجه ی بدی باشه اما من فکر می کنم که این یک واقعیته.

محبت پایدار نیست. حتی عشق هم پایدار نیست. بارها و بارها دیدم و احساس کردم که عشق هم پایدار نیست. زندگی گذران لحظه هاس. لحظه هایی که تک تک ميان و ميرن. اما در کل كاش هيچوقت ابنجور نبود....

خستم خيلي خسته....

ديگه هيچ هدفي و علاقه اي به موندن ندارم ....تنها روزنه هایی از نورباقي مونده ... اون هم مثل خورشیدی که ثانیه ی آخر غروبش را طی می کنه ، داره پاك و نابود ميشه........

کاشکی می شد پرواز کرد. خیلی دوست دارم پرواز کنم روی زمان. برم و برم ......اونقدر برم تا برسم به آخر دنيا...

+ نوشته شده در  86/10/24ساعت   توسط پسر تنها  | 

حسرت همیشگی
حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می‌کنی
وقت رفتن است.
باز هم همان حکایت همیشگی؛
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می‌شود،
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!!!

+ نوشته شده در  86/10/21ساعت   توسط پسر تنها  | 

دلم غبار گرفته.

دیگه آئینه سینه­ام حقیقت رو بهم نشون نمی­ده

انگار زلال نیستم.

خواستم باورت کنم.

تو نخواستی

خواستم همگام لحظه­های تنهایت باشم.

تو زود گریختی

........

.....

...

.

+ نوشته شده در  86/10/19ساعت   توسط پسر تنها  | 

و مسافر راه زندگی

سوار بر سکوت بودنش

رنج دوران را تجربه می کند.......

+ نوشته شده در  86/10/19ساعت   توسط پسر تنها  | 

نگرانم برای روزهایی که میایند تا از تو تاوان بگیرند

نگرانم برای پشیمانی ات زمانی که هیچ سودی ندارد

روزگاری درد کشیدنت برایم عذاب آِِور بود

اما روزها خواهند گذشت

و تو آری  تو

آنچه را به من بخشیدی

ز دست دیگری باز پس خواهی گرفت

اسم تو صورت تو و یاد تو

تنها یک چیز را بخاطر من میاورد دروغ را

تو یک دوست را از دست دادی و من ظالم را شناختم

راستی میتوانی بگویی چه کسی ضرر کرده ؟؟

((به خاطر دروغ ها و عذاب هایی که به من دادی هیچوقت نمی بخشمت. هیچوقت..........)) 

+ نوشته شده در  86/10/19ساعت   توسط پسر تنها  | 

 

نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد.

بهش گفتم: كمك نمي خواي؟

گفت نه.

گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه.

گفت: نه خودم جمع مي كنم.

گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟

نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم.

بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن. وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش.

ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده.

ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره.

تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد.

و من توي اين فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم.

دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟

انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسي نبود. گفت و اين بار رفت سمت دريا.

سهمش از تنهايي هاش دريايي بود كه

رازدارش بود.....

+ نوشته شده در  86/10/19ساعت   توسط پسر تنها  |