از نظر روحي داغونم
حالم خيلي بده حتي بدتر از اون روزهاي بد......
. هیچ وقت صحنه های اون روزا یادم نمی ره. مجموعه ای از بدترین روزای زندگیم بود اون دوران. تحقیر، اعتماد به نفسم رو گرفت. خوردم کرد. به من غم رو یاد داد، به من ناراحتی رو یاد داد.
گهگاهی فکر می کنم که اگر اون روزا نبود من الان اصلا ناراحت نمی شدم. تمام احساساتم مشابه اون دورانه. خیلی تاثیر بدی روم گذاشته. حتی الان. احساسات مشابهی دقیقا با اون روزا دارم. احساس تنهایی محض...احساس سياهي و پوچي...... وقتی غمگين می شم اولین چیزی که یادم می یاد 19تير ۱۳۸6 هست
!آرزو می کردم که زمین دهن باز کنه ... اون روزا آروم و قرار نداشتم
عجب دوران بدي بودش ...
سراسر وجودم نا امدیه. احساس می کنم که قویترین ریشه های درخت وجودم دیگه خالین و ایستادنم دیگه زیاد دوومی نداره. سراسر وجودم تهی هستش
خیلی وقته باد نمياد هوا رو عوض کنه، توی زمستون اشکا راحت تر می یان ...
گهگاهی فکر می کنم که کاشکی آدما از اول هیچ عزیزی نداشتند که نه عاشقش می شدن و نه وقتی ترکشون می کرد ناراحت می شدن و غم و غصه ها شون زیاد می شد. اما چه می شه کرد. زندگی توالی شادی و غمه. زندگی اصلا ارزشی نداره اصلاً..... به این نتیجه ی مهم رسیدم که محبت ها پایدار نیست. هیچ وقت پایدار نیست. شاید نتیجه ی بدی باشه اما من فکر می کنم که این یک واقعیته.
محبت پایدار نیست. حتی عشق هم پایدار نیست. بارها و بارها دیدم و احساس کردم که عشق هم پایدار نیست. زندگی گذران لحظه هاس. لحظه هایی که تک تک ميان و ميرن. اما در کل كاش هيچوقت ابنجور نبود....
خستم خيلي خسته....
ديگه هيچ هدفي و علاقه اي به موندن ندارم ....تنها روزنه هایی از نورباقي مونده ... اون هم مثل خورشیدی که ثانیه ی آخر غروبش را طی می کنه ، داره پاك و نابود ميشه........
کاشکی می شد پرواز کرد. خیلی دوست دارم پرواز کنم روی زمان. برم و برم ......اونقدر برم تا برسم به آخر دنيا...